Apprendre le Dari (Persan) et le Français

09 septembre 2015

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 



نه هر که چهره برافروخت دلبری داند         نه هر که آینه سازدسکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         لاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن       که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                 که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                 وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                        که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست              نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا            که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد وچهره هرآن کس که شاه خوبان شد   هان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه             که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

Posté par assirh à 22:56 - Commentaires [0] - Permalien [#]


31 mai 2015

 

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور

چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را

گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

Posté par assirh à 01:49 - Commentaires [0] - Permalien [#]

ناله بدل شد گره، راه نیستان کجاست؟ استاد خليل الله خليلی

ناله بدل شد گره، راه نیستان کجاست؟
خانه قفس شد به من، طرف بیابان کجاست؟
اشک به خونم کشید، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فکند، رخنه ی زندان کجاست؟
گفت پناهت دهد، در ره آن خاک شو
آنکه شدم در رهش خاک، بگو آن کجاست؟
روز به محنت گذشت، شام به غربت سحر
ساقی گلچهره کو؟ نعره مستان کجاست؟
در تف این بادیه، سوخت سراپا تنم
مزرغم آتش گرفت، نم نم باران کجاست؟
موج نلرزد به آب، غنچه نخندد به باغ
برگ نجنبد به شاخ، باد بهاران کجاست؟
خوب و بد زندگی، بر سر هم ریختند
تا کند از هم جدا، بازوی دهقان کجاست؟
برق نگه خیره شد، شوق زدل رخت بست
خانه پر از دود شد، مشعل رخشان کجاست؟
ناله شدم، غم شدم، من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد؟ آن لب خندان کجاست؟
ابر سیه شد پدید، باز به چرخ کُهن
اختر برج ادب، مرد سخنران کجاست؟
هم نظر بو علی، هم قدم بوالعلا
هم نفس رودکی، هم دم سلمان کجاست؟
مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نامجوست
نام چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست

Posté par assirh à 01:44 - Commentaires [0] - Permalien [#]

11 octobre 2013

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم

همچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم

گر دهند بر بادم رقص می‌کنم شادم

خاک عجز بنیادم طبع بی‌خلل دارم

آفتاب در کار است سایه ‌گو به غارت رو

چون منی اگر گم شد چون توپی بدل دارم

معنی بلند من فهم تند می‌خواهد

سیر فکرم آسان نیست ‌کوهم و کتل دارم

از منی تنزل‌ کن‌، او شو و تویی ‌گل ‌کن

اندکی تامل ‌کن نکته محتمل دارم

حق برون مردم نیست‌، جوش باده بی‌خم نیست

راه مدعا گم نیست‌، عرض مبتذل دارم

دل مشبک است امروز از خدنگ بیدادت

محو لذت شوقم شانی از عسل دارم

سنگ هم به حال من‌ گریه‌ گر کند برجاست

بی‌تو زنده‌ام یعنی مرگ بی‌اجل دارم

ترک سود و سودا کن‌، قطع هر تمنا کن

می خور و طربها کن‌، من هم این عمل دارم

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست

مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم

 

 

 

Posté par assirh à 23:23 - Commentaires [0] - Permalien [#]

30 avril 2013

شب که طــوفان جوشی چشم تــــرم آمــد به یــاد

 

 شب‌که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد

فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن

داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد

نقش پایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند

پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد

ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی

نقطه‌ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

سجده منظورکی‌ام نقش جبینم جوش زد

خاک جولانکه خواهم شد سرم آمد به یاد

در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوت دهر

کشتی‌ام می‌برد توفان لنگرم آمد به یاد

پی‌تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

سوختم برخویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد

تا سحر بی‌پرده‌گردد شبنم از خود رفته است

الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

جراتم از خجلت بیدستگاهی داغ ‌کرد

ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

حسرت توفان بهار عالم مخموریم

هرقدرگردید رنگم ساغرم آمد به یاد

ای فراموشی ‌کجایی تا به فریادم رسی

باز احوال دل غم‌پرورم آمد به یاد

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد

Posté par assirh à 23:26 - Commentaires [0] - Permalien [#]


09 février 2013

La traduction du proverbe afghan : Ils peuvent tuer toutes les hirondelles, ils n'empêcheront pas la venue du printemps.

 Ils peuvent tuer toutes les hirondelles, ils n'empêcheront pas la venue du printemps.

En dari :

میتوان همه غچی ها را کشت، اما آمدن بهار را نمی توان مانع شد

Posté par assirh à 23:13 - Commentaires [1] - Permalien [#]

11 novembre 2012

از بس که نازنینی و نازت کشیدنیست

 

از بس که نازنینی و نازت کشیدنیست

دشنام که از دهان تو باشد شنیدنیست

افتد اگر به ماه رخت چشم آفتاب

تصدیق میکند که چنین روی دیدنیست

خود میمکی لبت بشگفتم که از کجا دانسته ای لب نمکینت مکیدنیست

آرام و تاب و صبر و قرارم ربوده هست

شیرین لبی که شهدی وصالش چشیدنیست

ساربان

 

Posté par assirh à 02:08 - Commentaires [0] - Permalien [#]

26 août 2012

Citations de Antoine de Saint-Exupéry

« Le chef est celui qui prend tout en charge. Il dit : “J’ai été battu”. Il ne dit pas : “Mes soldats ont été battus”.  »

 


« Dans la vie il n'y a pas de solutions ; il y a des forces en marche : il faut les créer et les solutions suivent.  »

Posté par assirh à 01:45 - Commentaires [0] - Permalien [#]

22 août 2012

افسون محبت

نمیدانم چه نیرنگ است افسون محبت را
که خود را هم تو میپندارم و با خود سخن دارم
بیدل

Posté par assirh à 16:01 - Commentaires [0] - Permalien [#]

06 mai 2012

خیام و بیدل


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من       وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو     چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

خیام


 منم آن معلول بیعلت که علت هاست پیوندم                   چو ازل پدر پدرم و ابد فرزند فرزندم

 بیدل

Posté par assirh à 00:05 - Commentaires [0] - Permalien [#]