آخرين شام آشنايی ما ، که نخستين شب جدايی بود
آمد خشمناک و قهر آلود ، بر دلش نقش بيوفايی بود


( در آنموقع که پنجه های خون آلود شفق ، دريچه آسايشگاه شب را با کليد طلا ، بروی خورشيد ميگشايند فراموشم مکن . )


گفت آن نامه ها وا نشد ، که برايت زعشق سر کردم
رد کن از بهر من که مهر ترا ، ديگر از قلب خود بدر کردم


( ديگر پای من نيرو نخواهد داشت که مرا سايه وار بدنبال تو کشاند ، ولی روح من روح من
همچون پروانه در پيرامون شمع جمالت خواهد گشت و پر پر زنان همه جا به همراه تو خواهد
بود.عزيز من ! مهربان من ! قشنگ من ! فراموشم مکن!)


دست لرزان من زگوشه ی ميز ، بدر آورد شعر هايش را
همگی را به پايش افگندم ، کرد چون زير پا وفايش را

آخرين شام آشنايی ما ، که نخستين شب جدايی بود

آمد خشمناک و قهر آلود ، بر دلش نقش بيوفايی بود