30 avril 2013

شب که طــوفان جوشی چشم تــــرم آمــد به یــاد

   شب‌که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد نقش پایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی نقطه‌ای از انتخاب دفترم آمد به یاد سجده منظورکی‌ام نقش جبینم جوش زد خاک جولانکه خواهم شد سرم آمد به یاد در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوت دهر کشتی‌ام می‌برد توفان لنگرم آمد به یاد پی‌تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم سوختم برخویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد تا سحر... [Lire la suite]
Posté par assirh à 23:26 - Commentaires [0] - Permalien [#]